خاطره‌ی هر چند کوتاه؛
عباس پور خدادادی مسئول نیروی دریایی در خاطراتش می گوید: حاج قاسم هر گاه در جبهه عصبانی می شد تا از بچه ها حلالیت نمی گرفت دست نمی کشید.
کد خبر: ۸۱۱۴۲۳
تاریخ انتشار: ۱۵ دی ۱۳۹۸ - ۱۳:۵۰ 05 January 2020

به گزارش «تابناک کرمان»؛ عباس پور دادخدایی مسئول نیروی دریایی لشکر سپاه ثارالله استان کرمان از خاطرات فرماندهی این سردار پر افتخار اسلام در ۸ سال دفاع مقدس می گوید، زمانی که ایشان فرماندهی سپاه ثارالله استان کرمان را برعهده داشت.

در عملیات بدر قرار بود یک گروهان دریایی یک گردان را با مسافت زیاد آب یکی دو ساعته از عملیات مانده به محل برساند.

۱۰ قایقی که از لشکر دیگر به ما پیوسته بود متاسفانه هیچ تجهیزاتی به همراه نداشت که این امر نگرانی من را به عنوان فرمانده نیروی دریایی بیشتر کرد.

تواضع فرمانده در مقابل همرزمانش

به کلیه بچه ها آماده باش دادم که اگر گردان رسید سریع شروع به سوار کردن بچه ها کنند خودم نیز بر قایقی دیگر سوار شدم و سریع رفتم تا از جزیزه مجنون مقداری تجهیزات مثل آچار و جلیغه نجات بیاورم .

بعد از حرکت به یک دژ رسیدم برای اینکه سریعتر به محل برسم می بایست میانبر می زدم از دور دیدم که لندکروز ها در حال سوار کردن گردان هستند تا نیروها را به سمت قایق ها ببرند.

وقتی به محل رسیدم دیدم یک نفر از داخل جیپ تبلیغات که مربوط به ستاد بود برایم دست تکان می دهد وقتی نزدیک رفتم دیدم که “حاج قاسم” است از ماشین پیاده شد و سوار بر قایق شد و به من گفت سریع برویم بچه ها الان می رسند آنها را سوار کنید که ازدحام زیاد می شود و ممکن است دشمن شناسایی کند و بچه ها را به رگبار ببندد.

هر چه اصرار کردم که من بواسطه بردن ابزار و تجهیزات برای قایق ها آمده ام گفت فقط سریع دور بزن و برگرد.

تواضع فرمانده در مقابل همرزمانش

من مدتهای زیادی در آن آب ها کار کرده بودم و مسیر را کامل می شناختم می خواستم سریع تر سردار را به محل بچه ها برسانم به همین دلیل سعی کردم تا از مسیر میانبر بروم ولی سردار اجازه نمی داد و فقط تاکید می کرد باید مستقیم برویم، همینکه سردار کمی سرش را بر می گرداند من سعی داشتم سرقایق را به سمتی دیگر ببرم که ایشان متوجه می شد و برای چندمین بار می گفت مگر با تو نیستم باید اطاعت کنی مستقیم برو .

از مسیر مستقیم به نی ها برخورد می کردیم و ممکن بود این نی ها لای پرهای قایق گیر کند آن وقت می بایست آن را خاموش می کردیم و پارو می زدیم، هر چه اصرار کردم ایشان قبول نکردند و فقط حرف خودشان را می زدند.

گاهی اوقات سعی می کردم وقتی که “حاج قاسم” حواسش جای دیگر است از فرصت استفاده کنم و مسیر میانبر را انتخاب کنم ولی حاجی که از هوش زیادی برخوردار بود سریع متوجه قضیه می شد.

متاسفانه هنوز ۱۰۰ متر هم نرفته بودیم و تا غروب هم راهی نمانده بود و تا ما هم به محل نمی رسیدیم بچه ها نمی توانستند سوار قایق ها شوند. آن محل درست در دید دشمن قرار داشت و هر آن ممکن بود که بچه ها را به رگبار ببندد.

من هم برای اینکه زودتر به محل برسیم گاه گداری سرپیچی می کردم وقتی به آبراه رسیدیم دوباره سعی کردم آن را دور بزنم که “حاج قاسم” با عصبانیت گفت عباس چرا اینقدر خودخواهی و فقط حرف خودت را می زنی، او را هیچ وقت این طور عصبانی ندیده بودم خوب به ایشان حق دادم زیرا بارها به من تذکر داده بود و من سرپیچی می کردم.

گاهی اوقات که حاجی عصبانی می شد بچه ها به شوخی می گفتن مواظب باشین که برق “حاج قاسم” شما رانگیرد.

نزدیک به یک ساعت دیرتر رسیدیم در صورتی که می بایست زودتر از این مدت می رسیدیم. بالاخره با دستور حاج قاسم بچه ها را سوار کردیم و به طرف محل تعیین شده حرکت کردیم.

در این عملیات از قبل توجیه شده بودیم که من به همراه گردان رفسنجان به فرماندهی “شهید احمد امینی” می بایست از سمت راست به سنگر کمین دشمن حمله می کردیم حاج قاسم که با یکی از بچه های اطلاعات همراه بود با شناور به سراغمان آمد و گفت دستور تغییر کرده و عباس شما به همراه احمدآقا باید کار “شهید رضا عباس زاده” را انجام دهید و رضا کار شما را انجام دهد.

با تعجب اعتراض کردیم و گفتیم که ما از قبل این عملیات را بارها بررسی کردیم و توجیه شده ایم حال چرا این کار را انجام می دهید؟ و ایشان تنها در پاسخ گفت هر چه من می گویم.

گردان حضرت رسول (ص) از آن طرف حمله را شروع کرده بود اما ما هنوز لای نی ها بودیم که دشمن بمباران خود را بر روی منطقه شروع کرد و منور های خوشه ای می زد و ما به خاطر نی ها می بایست قایق ها را خاموش می کردیم و فقط پارو می زدیم حاج قاسم می گفت ممکن است در این عملیات همه شهید شویم.

همینطور که به مسیر ادامه می دادیم گاه گداری “حاج قاسم” چیزی از من می خواست من اجابت نمی کردم به دلیل رفتارش از ایشان عصبانی بودم، همینطور که مشغول پارو زدن بودم با شناور نزدیکم آمد و صورتم را نیشگون گرفت با لبخند گفت “سیاه نوکرتم” ولی با این همه محلش نگذاشتم بعد از چند دقیقه دوباره نزدیک شد و این بار پهلویم را پیچاند و گفت عباس جان به جان مادرت قسم نوکرتم، این کار را چندین بار تکرار کرد که خودم شرمنده شدم و گفتم حاجی حلالت کردم.

انتهای پیام/*

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار